شخصی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دیگر از فاصله ها فاصله دارم با تو
دلخوشم ، تازه ز غمها گله دارم با تو

با تو از قافله ی درد ، دلم غافل نیست
دل به تاراج همین قافله دارم با تو

جنگ سردی است میان من و دل ، مهرت کو
چشم بر سر شدن غائله دارم با تو

شرح تکراری غم ، گوش دلم را آزرد
شرح این عشق تو گو ، حوصله دارم با تو

قصه ی عشق مرا صفحه ی دل حک دارد
عشق نو خواندن این باطله دارم با تو

لرزه ای تازه بیفکن به دلم با چشمت
دل به آبادی این زلزله دارم با تو

جشن دیدار تو هر ثانیه اش خود عمری است
عمر من ! تا به ابد هلهله دارم با تو

(احمد حسینی)

تا حالا شده از خواب بلند شین و در کنارتون یه سوسک بزرگ ببنید

تا حالا شده لیوان شیر کاکائوتونو تا ته بخورید بعد ببنید یه سوسک با خیال راحت تو شیر شنا می کند

تا حالا شده وقتی می خوای بری دستشویی اول دور و ورت رو نگاه کنی ببینی سوسوک هست یا نه بعد کارت رو بکنی

تا حالا شده وقتی داریی با کامیوتر کار می کنی از روی مانیتورتون یه سوسک رد بشه....

کممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممک

سوسسسسسسسسسسسسسسسسسسک

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا مرا به زمین می فرستی، اما من به این کوچکی و ناتوانی، چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم.. خداوند پاسخ داد: از میان فرشتگان بیشمارم، یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود.

اما کودک که همچنان مردد بود، ادامه داد:

اما اینجا در بهشت من جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم. خداوند لبخند زد: «فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود».

کودک ادامه داد: (من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند درحالی که زبان آنها را نمی دانم؟) خداوند او را نوازش کرد و گفت : «فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»

کودک با ناراحتی گفت اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم؛ چه کنم؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت «فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داده و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی..»

کودک سرش را برگرداند و پرسید: «شنیده ام که در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ پس چه کسی از من محافظت خواهدکرد؟»

فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: «اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود.»

خداوند لبخند زد و گفت: «فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد اگر چه، من همیشه در کنار توهستم.»

در آن هنگام بهشت آرام بود اما؛ صدایهایی از زمین بگوش می رسید. کودک می دانست که به زودی باید سفر خود را آغاز کند، پس آنگاه سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید:
«خدایا! اگر بایستی هم اکنون حالا به دنیا بروم، لااقل نام فرشته ام را به من بگو.»

خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: « نام فرشته ات اهمیتی ندارد ولی می توانی او را «مادر» صدا کنی

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آیدگفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموزگفتم که بر خیالت راه نظر ببندمگفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کردگفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزدگفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشتگفتم دل رحیمت کی عزم صلح داردگفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآیدگفتا ز خوبرویان این کار کمتر آیدگفتا که شب رو است او از راه دیگر آیدگفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آیدگفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آیدگفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آیدگفتا مگوی با کس تا وقت آن درآیدگفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید